شبهه 131: چرا علی در شورای شش نفره ی تعیین خلیفه ی سوم، از همان اوّل نگفت که درباره ی او به خلافت وصیّت شده است؟ آیا بعد از وفات عمر از کسی می ترسید؟

شبهه 131

عمر قبل از وفاتش شورای شش نفره­ای را تعیین کرد، سپس سه نفر از آنها دست کشیدند و سپس عبدالرحمن بن عوف کنار کشید و عثمان و علی باقی ماندند. پس چرا علی از همان اوّل نگفت که درباره­ی او به خلافت وصیّت شده است؟ آیا بعد از وفات عمر از کسی می­ترسید؟

هدف مستشکل از بیان شبهه می­تواند موارد ذیل باشد:

می­خواهد بگوید که اگر به خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) وصیّت شده بود، ایشان(ع) حتماً اعتراضی می‌نمودند و لذا حال که اعتراضی نکرده­اند، پس وصیّتی توسّط پیامبر(ص) برای خلافت ایشان(ع) وجود نداشته است؛ که ما ثابت می­کنیم این سخن مستشکل کذب محض است.

 

امّا پاسخ ما:

1. ابتدا برای درک بهتر مطلب، اشاره­ای مختصر خواهیم داشت به جریان شورای شش نفره و نحوه­ی تعیین خلیفه­ی سوم؛ بنابراین، مقداری از ماجرای شورا و نحوه­ی شکل گیری آن را نقل می­کنیم. ابن سعد از علمای اهل سنّت در کتاب «اَلطّبقاتُ الکُبری»[1] آورده است:

«روزی عمر به منبر رفت و گفت اگر من از دنیا رفتم پس امر (خلافت) شما به این شش نفری است که وقتی پیامبر(ص) از دنیا رفت از آنها راضی بو و آنها عبارتند از: علی(ع)، زبیر، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، عثمان و سعد بن ابی­وقّاص.

سپس عمر بن خطاب ابوطلحه­ی انصاری را فراخواند و به او فرمان داد تا با پنجاه نفر از قوم خود که از انصار بودند، این شش نفر را در خانه­ای جمع کند تا برای تعیین خلیفه به مشورت بپردازند و همچنین از او خواست تا با یارانش بر درب خانه بایستد و اجازه­ی خروج به احدی ندهد تا خلیفه تعیین گردد.»

دیگر دانشمند اهل سنّت، ابن ابی­الحدید در کتاب «شرح نهج البلاغه»[2] پیرامون ماجرای نحوه­ی انتخاب خلیفه­ی سوم می­نویسد:

«عمر از ابوطلحه و یارانش خواست که هرگاه پنج نفر به کسى رأى دهند و یک نفر در مخالفت پافشارى کند، گردن او را بزنند و همچنین در صورت توافق چهارنفر، دو نفر مخالف را به قتل برسانند و اگر سه نفر یک طرف و سه نفر طرف دیگر بودند آن گروهى را که عبدالرحمن بن عوف در میان آنهاست مقدّم دارند و بقیّه را اگر در مخالفت پافشارى کنند گردن بزنند و اگر سه روز از شورا گذشت و توافقى حاصل نشد همه را گردن بزنند تا مسلمانان خود شخصى را انتخاب کنند.

سرانجام طلحه که مى­دانست با وجود على(ع) و عثمان به او خلافت نخواهد رسید و از على(ع) دل خوشى نداشت، جانب عثمان را گرفت در حالى که زبیر حقّ خود را به على(ع) واگذار کرد، سعد بن ابى وقاص حقّ خویش را به پسر عمویش عبدالرحمن بن عوف داد بنابراین شش نفر در سه نفر خلاصه شدند: على(ع)، عبدالرحمن و عثمان، عبدالرحمن رو به على(ع) کرد و گفت با تو بیعت مى کنم که طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر(ص) و روش عمر و ابوبکر با مردم رفتار کنى، على(ع) در پاسخ گفت: مى پذیرم، ولى طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر(ص) و اعتقاد خودم عمل مى کنم. عبدالرحمن رو به عثمان کرد و همان جمله را تکرار نمود و عثمان آن را پذیرفت. عبدالرحمن سه بار این جمله را تکرار کرد و همان جواب را شنید لذا دست عثمان را به خلافت فشرد، این جا بود که على(ع) به عبدالرحمن فرمود: به خدا سوگند تو این کار را نکردى مگر این که از او انتظارى دارى همان انتظارى که خلیفه اوّل و دوّم از یکدیگر داشتند، ولى هرگز به مقصود خودنخواهى رسید.»

2. برخلاف سخن مستشکل، امیرالمؤمنین علی(ع) به انتخاب شدن عثمان به عنوان خلیفه به شدّت اعتراض می‌کند که ما نمونه­ای از این اعتراضات را از کتب علمای اهل سنّت نقل می­کنیم:

الف) از عامِر بن واثِله روایت شده که می­گوید: من در روز شورا پشت درب محلّ شورا ایستاده بودم که صدای آنان بلند بود و شنیده می­شد. شنیدم که علی فرمود:

«... آیا در میان شما جز من کسی هست که رسول خدا(ص) او را برادر خود خوانده باشد؟ (رسول خدا(ص) با او عقد اخوت بسته باشد) گفتند خیر. آیا در میان شما کسی هست که برادرش همچون برادر من در بهشت مزیّن به دو بال باشد که همراه فرشتگان پرواز نماید؟ گفتند خیر ... آیا در میان شما کسی هست که همسرش مانند همسر من فاطمه دختر پیامبر خدا(ص) و سرور زنان این امّت باشد؟ گفتند خیر. آیا در میان شما کسی هست که فرزندانی چون حسن و حسین که نوه­ی پیغمبر هستند داشته باشد؟ گفتند خیر. آیا در میان شما کسی جز من هست که با مشرکین قریش پیکار نموده و آنان را به قتل رسانده باشد؟ گفتند خیر. آیا در میان شما کسی هست که خدا را پیش از من به یگانگی شناخته و پذیرفته باشد؟ گفتند خیر ... آیا در میان شما کسی جز من هست که خدا او را به مودّتش امر کرده باشد؟ گفتند خیر...»[3]

ب) پس از انتخاب عثمان به عنوان خلیفه توسّط عبدالرّحمن بن عوف، امیرالمؤمنین علی(ع) با ناراحتی فرمودند:

«مدّتى از زمان حكومت را بخشيدى. اين اوّلين روزى نيست كه عليه ما كار مى­كنيد. «من صبر جميل خواهم داشت؛ و در برابر آنچه مى‏گوييد، از خداوند يارى مى‏طلبم»[4] به خدا سوگند تو عثمان را به حكومت برنگزيدى مگر اين كه بعد از او حكومت به تو باز گردد و «او هر روز در شأن و كارى است‏»[5].

عبد الرّحمن به علی(ع) گفت: اى على! بيعت كن و راه قتل را بر خود مگشا؛ زيرا در اينكار انديشيدم و با مردم مشورت كردم و ديدم آنان كسى را به خلافت نظير عثمان نمی­دانند.

على(ع) بيرون آمد و می­گفت : بزودى آنچه مقدّر شده است ‏به سر می­رسد.» [6]

3. امیرالمؤمنین(ع) در خطبه­ی سوم نهج البلاغه که به خطبه­ی شقشقیّه معروف است، در مورد شورایی که به انتخاب عثمان منجر شد می­فرماید:

«بار خدايا از تو يارى مى‏طلبم براى شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه نمودند. چگونه مردم مرا با خلیفه­ی اوّل (ابوبكر) مساوى دانسته، درباره­ی من شكّ و ترديد نمودند تا جائى كه امروز با اين اشخاص (پنج نفرِ اهل شورا) هم­رديف شده و به ناچار با آنان انباز، و با گفتگوشان دمساز گشتم. پس مردى از آنها از حسد و كينه‏اى كه داشت، دست از حقّ شسته، به راه باطل قدم نهاد (مراد سعد بن ابى وقّاص است كه حتّى پس از قتل عثمان هم با آن حضرت(ع) بيعت ننمود) و مرد ديگرى براى دامادى و خويشى خود با عثمان از من اِعراض كرد (مراد عبد الرّحمن بن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود) و همچنين دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستى) موهن و زشت است نام ايشان برده شود. تا اينكه (پس از مرگ عمر، در شورایى كه به دستور او تشكيل يافت)، سوّم قوم (عثمان) برخاست (و مقام خلافت را به ناحقّ اشغال نمود).»

 

[1]. ج 3، ذکر بیعة عثمان بن عفان، صص 60-58. (طبع مکتبة الخانجی قاهره، چاپ اول سال 1421 ه.ق)

[2]. ج 1، صص 188-185. (طبع مکتبة آیة الله المرعشی النجفی؛ 20 جلدی) (ترجمه از کتاب پیام امام امیرالمؤمنین(ع)، آیة الله مکارم، ج 1، صص 346-344، ذیل خطبه­ی 3. (انتشارات امام علی بن ابیطالب(ع)، چاپ اول سال 1390 ه.ش))

همچنین رجوع کنید به کتاب: الإمامة و السیاسة، ابن قتیبه دینوری، ج 1، صص 45-44. (طبع دارالأضواء بیروت، چاپ اول سال 1410 ه.ق)

[3]. المناقب، الموفق بن احمد البكري المكي الحنفي الخوارزمي (خطیب خوارزمی)، ص 315-313، ح 314. (طبع مؤسسة النشر الإسلامی قم)

[4]. سوره­ی یوسف، آیه­ی 18.

[5]. سوره­ی الرحمن، آیه­ی 29.

[6]. تاریخ المدینة، ابن شبه، ج 3، ص 924. (به تحقیق فهيم محمد شلتوت، طبع السيد حبيب محمود أحمد جدّة، چاپ سال 1399 ه.ق؛ 4 جلدی)